89
زنـــــــگـــــــ زدی بالاخـره عشـقـ ـم :*
تـا پـســتــ قبـلیو تمـوم کـردم زنــگ زدی
شآمـو نـاهـارمم بـه موقـع میخـورم ببیــنـم چـاق شـدم کـی منـو میگیـره !
تـا یـه مـاه دیـگ هـم انتـقالیتو میـگـیری
دلـم اون تـختــو بـا تو میـخـواد .. .. .. ! ! !

امـــــــروز جمعه بود
یه روز بد
داغون و افتضاح
از صبح دعوا با بابا
ناهارم نخوردم
مگه نگفتی هرجمعـــه زنگ میزنی ؟ ها؟
از صبح منتــــظرت بـودم
ولــــ ــی . . ..

آخ امیـــ ـــ ــر سرم داره میترکه از درد
با بابـا بحثم شـد
گـریه کـردم
یهـویـی بغضم گرفت
نمیدونـم چـ ـرا
داشتم حرف میزدم که بغضم تـرکیـد
دلم واس لوس کردنات تنگـــ شده
واس اینکـه نازمو بکشـی
آخه فقط تو از ته دل قـربون صـدقم میـرفتی

امـــیــ ــ ر
؟
!
دلـم
بـدجـ ـوری
سـ ــ ِ . . .
میـخــــواد